تبليغاتX
فــرصــت ها...
   
  فــرصــت ها...
آخرین مطالب
ستایشگر
می دانم می آیی...
فریاد بی صدا
ای حسین (ع) ، با تو چه بگویم ؟
روز تولد
نقاش زندگی
از کعبه صفای این حرم بیشتر است
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
تحول
خسته ام از آرزوها
خبر آمد خبری رخ داده است
خدایش بیامرزد
ای کاش نمیرفتی...
یا لطیف...
فرصت ها متحول شد
تبریک
شباهت انسان و كتاب
تلنگری از پاسداشت زبانمان
آب یا کولا؟
درخت گلابی
تبریک
پیرمرد بازنشسته
سیمرغ...
چه "شانسي" داريم ما؟
10قانون زندگی
 
آرشیو مطالب
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
 
پیوندها
سایت جامـع مـدیـریــت
مـنـتـظــران یـــاس
انــدیـشه روشن
سفینه النجاه
جهادمـجازی
نـیمه شب
هزارپنجره
 
ستایشگر
پروردگارا؛

گاهی آنقدر درر ژرفای نگاهت گم می شوم که به بودن خود شک می کنم. بسی اشک ریخته ام از برای بیهودگی ها و پوچی ها و خود نفهمیدم. بارها آرزو کردم که ای کاش فقط لحظه ای از آینده خود با خبر بودم تا گامی میشد برای اشتباهات کمتر و پیروزی بیشتر، اما امروز حس می کنم اگر این اتفاق ساده ممکن می شد جذابیت و هیجان در زندگی دیگر معنایی نداشت.

"از خدا می خواهم هر آنچه را که شایسته توست به تو ارزانی دارد نه آنچه را که آرزو داری زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار"

این جمله به ظاهر ساده را شاید بارها بوسیله دوستان شنیده و یا خوانده باشید اما چقدر به چگونگی آرزوهای خود اندیشیده اید؟

گاهی آنقدر درگیر آرزوها می شویم که خدا را و حتی خود را از یاد می بریم و به صلاح کار نمی اندیشیم و گاهی در بروز مشکلات و خواسته های خود، آنچنان خدا را فریاد می زنیم که در تقویم زندگی مان بی سابقه بوده است.

...

و تو ناگهان شاهد بزرگترین اتقاق زندگی ات می شوی...

اتفاقی بزرگ و مبارک اما بسیار حساس که تو را دگرگون می کند ...

 و تو کامل می شوی.

امروز با اعماق وجودم حس می کنم به خدا نزیکتر شده ام و بسی از او سپاسگذارم.

بارالها؛

در این لحظه فقط از تو می خواهم که عظمت نگاهت را بر بندگان زمینی ات جاری سازی و کسانی را که از اصل به بیراهه رفته اند هدایت کنی. آمین یا رب العالمین

 

هاجر یوسفی | 1:27 PM - دوشنبه 2 اسفند1389
+
 
می دانم می آیی...

می دانم می آیی و می گذرد غم سالهایی که بی تو گذشت ، اکنون ماییم و امید آمدنت

کاش پیش از اینها می آمدی مولای من و من تنها اینقدر در نبودنت اندوهگین و شرمسار نبودم
امروز شهادت جدگرامیت امام رضا است، آن بزرگواری که در غیابتان حرمش خانه امنی برای دردمندان است. در این ایام گرانقدر تسلیت من و تمام عزاداران را پذیرا باش که در این روزها آسمان نیز سوگوار بود و ابرهایش می گریست.
یا رب می دانم که مدتی است از این بنده کوچکت گله داری، آخر چه می توان کرد که من با این درایت اندکم قدرت تشخیص بسیار کم دارم و شد آنچه نباید می شد.
گاهی تنها فقط لحظه ای اندک یک دیدار و اتفاقی کوچک می تواند تو و دیگران را دگرگون کند و  عواقبش تا مدتها نهان می ماند.

گاهی آنقدر دو راهی تصمیم مبهم است که تو بی راهی را شاهراه موفقیت تصور می کنی و در آن با خیال خود به بهترین ها می اندشی در حالی که خلاف این است(ان الانسان لفی خسر)

من نیز با خیال خود ماهها در اندیشه چیری باطل بودم و خود نمی دانستم، نمی دانم چه خواهد شد اما ای کاش می دانستم که این ندانستنها همیشه بد نیست و این اتفاق با ندانستن و نفهماندن چیزی رخ نمی داد، البته شاید...

گاهی در مشاغل  آنقدر غرق می شوی که نمی دانی در حین انجام کار به نابودی خود می رسی، آری تهیه خبر و گزارش کاری است سهل و ممتنع. گاهی آنقدر خودت را حرفه ای فرض می کنی که در مدت زمانی کوتاه بهترین کار ممکن را انجام می دهی و گاهی تمام ذهنت ماهها درگیر یک گزارش به ظاهر ساده و حواشی آن می شود و از خود غافل می شوی. گاهی حواشی آنقدر زیادند که اصل نابود می شود و تو نمی دانی که اصل خود تو هستی که گاهی سوژه می شوی و ای کاش نمی شدی...

در این روزها، سوگواری من برای خودم بود که به اصل نرسیدم و سیلی از باران چشمانم روانه می کردم، سیلی که اگر ماهها قبل درگیر یک گزارش ساده نمی شدم ممکن نبود جاری شود. البته این بارهم شاید...

گاهی آرزو می کنم که در این دنیای رنگی کاش آدمها فقط سیاه و سفید بودند و رنگشان از ظاهرشان پیدا بود، دروغها شیرین ، راست ها تلخ و قدرت تشخیص بسی مشکل است و ما همچنان در بی خبری و بی تفاوتی سیر می کنیم و به اصطلاح اندر خم یک کوچه ایم...

پروردگارا ؛ ما را و مدعیان زمان ما را لحظه ای به حال خود رها مکن ، و کسانی که انتطار دارند تا دیگران به آنها اعتماد کنند را قابل اعتماد بفرما.

پروردگارا ؛ جاهلین زمان ما را عاقل و قلب عاقلین ما را آکنده از مهر خود کن که شیطان از آن برحذر باشد.

پروردگارا ؛ رنگهای دنیا بسیار است و این از فضونی نعمات است، بندگانت را از فزونی رنگها در چهره و رفتار مصون دار تا موجب خسران یکدیگر نباشند.

پرورگارا ؛ کسانی که لباس مسئولیت به تن دارند هدایت فرما تا دیگران را نیز گمراه نسازند.

پرورگارا ؛ من گناهکار را کمتر از آنی به حال خود وامگذار ، هدایتم کن و گناهانم را ببخش.

پروردگارا ؛ شرمگینم از اینکه بنده ای گناهکارم با تقاضای بسیار، اما کمکم کن تا سازنده ای کوچک باشم در این دنیای سرنوشت ساز.

 آمین ، یا رب العالمین

هاجر یوسفی | 1:1 PM - جمعه 15 بهمن1389
+
 
فریاد بی صدا

***السلام علیک یا علی بن موسی الرضا***

شبی است سرد و بارانی، اما زمین خشک است و آسمان ساکت. سوز سرما صورتم را سرخ کرده و باران چشمم با گرمی تمام آن را تسکین می دهد.

در آستانت ایستاده ام و با اعماق وجودم فریادگر عظمت پروردگارم هستم. در حالی که سنگینی نگاهم را به سویت روانه می کنم احساس گناه امانم نمی دهد. در تاریکی شب گنبد طلایی ات تنها تصویری است که آرامم می کند. عجیب است با اینکه می دانم عزادار حسینت هستی اما من بدون توجه به رنگ عزای حسینی در بارگاهت به دنیای فانی می اندیشم.

آه خدایا این اشک ها و این فریادها برای چیست؟ فریادی که از دل برون نمی آید تا خلاصم کند.

نمی دانم این چه سری است که هر وقت به پابوسی ات می آیم زبانم شرم می کند از بیان خواسته هایم اما نگاهم را برداشتن از کبوترها و گنبدت برایم سخت دشوار است.

نمی دانم اگر در این شهر و دیار نبودم از غم دوریت چه می کردم؟ راز دل با که می گفتم و در کجا با خدایم اینقدر فاصله کم می کردم؟

بارالها! کمکم کن که در این دنیای فانی روحی جاودانه داشته باشم و در عزمت نگاهت آنقدر غرق شوم که دیگر احساس گناه شانه هایم را خم نکند و جز برای رضای تو چشمهایم بارانی نشود.

 

هاجر یوسفی | 5:0 PM - جمعه 3 دی1389
+
 
ای حسین (ع) ، با تو چه بگویم ؟

ای حسین (ع) ، با تو چه بگویم ؟ به تو و خون تو محتاجیم...

 ای زینب (س) ، ای زبان علی (ع) در کام ! با ملت خویش حرف بزن . و ای حسین (ع) ، با تو چه بگویم ؟ به تو و خون تو محتاجیم...

...و شما دو تن، اي خواهر! و اي برادر! كه به " انسان بودن " معنا داديد و به " آزادي جان " و به " ايمان " و " اميد " ايمان و اميد... و با مرگ شكوهمند خويش به "حيات " زندگي بخشيديد: آري، اي دو تن ! توده ما قرن‌هاست كه در غم شما و در عشق به شما مي‌گريد.

« مگر نه عشق تنها با اشك سخن مي‌گويد؟! يك ملت ، در طول يك تاريخ ، در اندوه شما ضجه مي‌كند. به‌جرم اين عشق تازيانه‌ها خورده و قتل‌عام‌ها ديده و شكنجه‌ها چشيده و هرگز براي يك لحظه، نام شما دو تن از لبش و يادتان از خاطره‌اش و آتش بي‌تاب عشق شما از قلبش نرفته است. هر تازيانه‌اي كه از دژخيمي خورده است ، داغ مهد شما را بر پشت و پهلويش نقش كرده است.

اي زينب (س) ! اي زبان علي (ع) در كام! با ملت خويش حرف بزن.

اي زن! اي كه مردانگي در ركاب تو، جوان‌مردي آموخت! زنان ملت ما اينان كه نام تو آتش عشق و درد، بر جانشان مي‌افكند، به تو محتاجند؛ بيش از همه وقت... تو كه فريادهايي بر سر شهد قساوت و وحشت مي‌كوبيدي و پايه‌هاي قصر جنايت و قدرت مي‌لرزاندي ... برآشوب ؛ تا در خويش برآشوبند و تار و پود اين پرده‌هاي عنكبوت فريب را بدرند و...

... و اي حسين (ع)! با تو چه بگويم؟                              

”شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل“ و تو اي چراغ راه! اي كشتي ‌رهايي!

اي خوني كه از آن نقطه‌ي صحرا ، جاودان مي‌طپي و مي‌جوشي و در بستر زمان جاري هستي ، و بر همه نسل‌ها مي‌گذري، و هر زمين حاصل‌خيزي را سيراب مي‌كني ، و هر بذر شايسته را در زير خاك مي‌شكافي و مي‌شكوفاني ، و هر نهال نشسته‌اي را به برگ و بار حيات و خرمي مي‌نشاني!

اي آموزگار بزرگ شهادت! برقي را از آن نور بر اين شبستان سياه و نوميد ما بيفكن. قطره‌اي از آن خون را در بستر خشكيده و نيم‌مرده‌ ما جاري‌ساز ، و تفي از آتش آن صحراي آتش‌خيز را به اين زمستان سرد و فسرده ما ببخش

اي كه ” مرگ سرخ “ را برگزيدي تا عاشقانت را از ” مرگ سياه “ برهاني ، تا با هر قطره‌ خونت ، ملتي را حيات بخشي و تاريخ را به طپش آري و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني و بدان جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي! ايمان ما، ملت‌ ما، تاريح فرداي ما، كالبد زمان ‌ما، به تو و خون تو محتاج است. ( دکتر علی شریعتی )

 

هاجر یوسفی | 10:17 PM - دوشنبه 15 آذر1389
+
 
روز تولد
 

در آن لحظه که با گل مرا می سرشت چه کسی جز خودش سرنوشت مرا فهمید و در آن زمان که از روح خود در من دمید آیا می دانستم که ، که خواهم بود و که خواهم شد؟

گاهشمار زمان مرا با خود به این دیار آورد و در بین قومی سکونتم داد. قومی که با نبودنش هیچم و با بودنش هم هیچ! اما نه...  من برترینم و این را فضیلت را مدیون نعمات خودش هستم.

آری آن زمان که مرا آفرید به من نیرویی داد تا بیندیشم. و بفهمم اصالت وجودی خویش را. و من تنهاترین موجودم با این فضیلت که نامم آدم است.

و این آدم سالهای سال مرد و زنده شد و با صورت های متفاوت و رفتاری دیگر قدم به دنیای خاکی ما می گذاشت. آنقدر زیاد شد که دیگر جز خودش چیزی نمی دید. زیاد و زیادتر ...

و امروز در جای جای همان دیار قدیمی هزاران آدم متولد می شود آدمی با همان ویژگی سابق اما هزار برابر متفاوت تر از قبل.

پروردگارا!

اکنون این منم که تو را می خوانم ، جسمی کوچک و ناتوان که تو با وجودت به آن ارزش دادی. از تو می خواهم این ارزش ها را تا آخرین لحظه حفظ کنی چرا که خودت به بهای آن آگاهی.

اکنون که هزاران نفر متولد می شوند و از دنیا می روند از تو می خواهم تا با طلوع هر خورشید تولدی دوباره برایم رقم بزنی و هر روز روز تولدم باشد. روزی سرشار از امید و عشق و محبت.

اینک ای معبود من! می دانم که می دانی انتهای این سفر کجاست و سرنوشت این تولد چگونه به پایان می رسد، برای همین نیز از تو می خواهم که در روز تولدم و تولدهایم آن گونه باشم که تو می خواهی.

 و هر روز، روز تولدم باشد. تولدی دیگر...

هاجر یوسفی | 10:28 PM - سه شنبه 18 آبان1389
+
 
نقاش زندگی

 

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا

 تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

 گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن

عکس يک خنجر ز پشت سر پي مولا کشيد

گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم

راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد

 گفتمش تصويري از ليلي ومجنون را بکش

عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد

 گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن

در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

  گفتمش از غربت ومظلومي و محنت بکش

فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد

گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم

گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد

 گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق

عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد

گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين

گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشد

 

هاجر یوسفی | 12:27 PM - جمعه 14 آبان1389
+
 
از کعبه صفای این حرم بیشتر است
دلم خیلی هوای امام رضا رو کرده و فردا هم روز زیارتی امام رضاست.

 خدایا چه باشکوه است نظاره گنبد طلایی اش در لحظه خداحافظی خورشید به امید آغازی دیگر.

محبوب رضاست هر  دل ریش تر است

از کعبه صفای این حرم بیشتر است

اینجاست طبیبی است که ندارد نوبت

هر دل که شکسته تر بود پیشتر است

 

بخشی از سخنان گهربار امام ضا(ع)

* از بخششي كه زيان آن براي تو بيش از سودي است كه بر برادرانت مي رسد، خودداري كن.

 You have better avoid the munificence that results in the greater loss to you than the benefits received by your brethren.

 

* حقيقت ايمان عبارت است از: اقرار به زبان ، شناخت با قلب و عمل نمودن با اعضا و جوارح.

True faith means: oral acknowledgement; heart-felt knowledge and good practice.

 

* بالاترين درجه عقل خودشناسي است.

The highest degree of wisdom is self-cognition.

 

* آن كه به پاداش يقين داشته باشد ، بسيار بخشش كند.

He who is sure about the divine rewards will be more generous.

التماس دعا

هاجر یوسفی | 7:4 PM - شنبه 8 آبان1389
+
 
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

 

بسم رب النور

شهر سراسر نور و شادی است و از تولد مردی بزرگ سخن می گویند. بزرگمردی که در همسایگی او هستم و هر چه بیشتر پیش می روم کمتر می یابم.

همین دیروز بود که به پابوسی ات آمدم اما اکنون آنقدر دلتنگت شده ام که غم دوریت که فقط چند کیلومتر هم بیشتر نیست امانم را بریده است. هر روز از گوشه و کنارشهر گنبد نورانیت را نظاره می کنم و تو هر بار زودتر از همیشه سلامم می کنی.

واژه ها بسیارند و زبان از وصف آن ناتوان، می دانم اکنون که من مشتاق فقط یک لحظه دیدار گنبد نورانیت هستم هزاران نفر از گوشه و کنار دنیا در صحن متبرکت چشم به گنبد و کبوترانت دوخته اند.

بارالها! شرمگینم از این درخواست اما این فرصت زیبا را از من مگیر و بگذار در آخرین لحظه عمرم شفاعتم کند.

 

هاجر یوسفی | 11:24 PM - دوشنبه 26 مهر1389
+
 
تحول

واژه ای که خیلی ها دوستش دارن و می خوان یه جوری دچارش بشن اماآیا واقعا تحول همیشه خوبه؟

روزهای من اصلا پر از تکرار نیست و هر روز برام تولد تازه ای رو رقم می زنه .با این وجود منتظر یه اتفاق جالبم. معمولا حوصله ام سر نمیره و کارهای زیادی رو در دست انجام دارم اما دوست دارم یه اتفاق تازه به همه ی امور کاری و تحصیل و اهدافم خط بده. یه خط راست که دیگه مجبور نباشم از پیچ و خم های راه به سختی و بدون آگاهی حرکت کنم.

ذهنم شبیه مجلات زردی شده که همه چی توش پیدا میشه و من واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم مثلا مدیریت تحول یکی از اون رشته هایی بود که من برای ارشد بیشتر از بقیه روش فکر می کردم و الان با توجه به علاقه و تجربه رسانه ای که توی این سالها کسب کردم مدیریت رسانه رو ترجیح می دم، شاید هم ارتباطات نمی دونم.

توی این دنیای خبری، بزرگترین مشکل اینه که از طرفی پای حرف مردم می شینی و با غم و شادی اونها زندگی می کنی و دوباره از همون طرف کارشناسا و مسئولین میان و تو رو توجیه می کنن که این غلطه و اون درسته و این وسط اصلا نمی فهمی که چه بلایی سر خودت میاد. آره از اون یکی طرف این تویی که اندازه یک کارشناس اطلاعات تو ذهنت داری و باید بری با کارنشناسا صحبت کنی. وای چقدر پراکنده گویی کردم منو بخشید ولی باید خودمو یه جوری آروم کنم.

راستی استفاده حداکثری از فرصتها رو یادتون نره...(باور کنید شعار نمی دم، امتحان کنید!)

 

هاجر یوسفی | 1:13 AM - یکشنبه 25 مهر1389
+
 
خسته ام از آرزوها

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری  ***  شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن  ***  خاطرات بایگانی ،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین،پله های رو به پایین  ***  سقف های سرد و سنگین،آسمانهای اجاری

بانگاهی سرشکسته،چشمهایی پینه بسته  ***  خسته ازدرهای بسته،خسته ازچشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده  ***  خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدولهای خاکی ، پارکهای این حوالی  ***  پرسه های خیالی ، نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:  ***  شنبه های بی پناهی،جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاک خواهد  ***  بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من صفحه ی باز حوادث  ***  در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری

    ( قیصر امین پور )

هاجر یوسفی | 9:21 PM - جمعه 23 مهر1389
+
 
خبر آمد خبری رخ داده است

اگه یه مدت طولانی فقط دم از افکار مثبت بزنی و فکر کنی که همه چی بر وفق مراده یک اتفاق کوچیک و چیزی که انتظارش رو نداری تو رو از این رو به اون رو می کنه.

 این اتفاق دو روزه که واسه من افتاده و به قول معروف اندرونم بسیار آشفته است.

طبق معمول هر شب داشتم اخبار سایت رو به روز می کردم که پیامک های یه آشنا همه چی رو برام روشن کرد و من همونطور هاج و واج چشم به مانیتور دوخته بودم.

تیترهای اخبار یکی یکی جلوی چشام رژه می رفتند و از اون چیزی که من شنیده بودم توی سایت های خبری اثری نبود. آخه چرا باید اتفاقات شرم آوری تو پایتخت یک کشور اسلامی و حتی دومین کلانشهر مذهبی جهان بیافته و کسی به روی خودش نیاره. دیگه دارم از زندگی سیر میشم( بیایین ترورم کنید)

از ۳۰یاست و ۳۰یاسی و هر چه که توش (۳۰یا) داره بدم می یاد چون اون سیاستی که عین دیانت ماست اصلا این نیست. من هر چی می خوام از این سیاست فاصله بگیرم نمیشه آخه اگه ما به فکر این دولت و کشورمون نباشیم کی می خواد اونو اداره کنه.

من فقط مشکلم اینه که چرا بعضی از آقایون چون یه کاره ای توی یه جایی هستند هر کاری که دلشون می خواد انجام می دن. چرا بعضی از افراد توی یک تشکل با یه اسمی که هیچ رابطه ای باهاش ندارن هر کاری می کنند. آخه مگه اینجا جمهوری اسلامی ایران نیست؟؟؟

چرچیل میگه بزرگترین سیاست در دنیا صداقت است اما انگار...           توکلت علی الله

هاجر یوسفی | 3:4 PM - یکشنبه 18 مهر1389
+
 
خدایش بیامرزد

 یه نفر دیگه برای همیشه فرصت زندگی کردن رو از دست داد. یک مرد که 35 سال پیش به این دنیا اومده بود و خیلی ها بهش عادت کرده بودن.

آره همسر خانوم فتحی، خانومی که 8 سال برای بچه های باشگاه خبرنگاران مادری کرد، با اونها زندگی کرد و شریک غم و شادیهاشون بود و همه عاشق اش بودند.

غم بی پدری یک دختر بچه ناز و خوشکل که فقط 3 سالشه و مرگ همسر یه دوست خوب که تکیه گاهی برای بچه ها بود خیلی سخته اما تا آخر دنیا هنوز خیلی راهه.

امروز با همکارها و مدیر باشگاه (آقای رحیمی) برای تشییع به آرامستان رفتیم. آرامستان ؛ چه واژه غریب و لطیفی...

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را سخت بفشارد

و خواب  خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد

 

راستی چی میشد اگه خوابی وجود نداشت و همه ما به یاد آخرین لحظه ، فرصت های زندگی را با اعماق وجودمان لمس می کردیم.

روحش شاد و یادش گرامی

هاجر یوسفی | 10:20 PM - دوشنبه 15 شهریور1389
+
 
ای کاش نمیرفتی...

 

ای کاش نمیرفتی...

انگار همین دیروز بود دورهم بودیم و توی مهمونی های کوچیک و بزرگ نقل سرسبد همه بودی و با شنیدن صدای قشنگت کمتر کسی بود که از دغدغه های زندگی دور نشه.

چه خونه ی با صفایی داشتین، یادش به خیر وقتی از پنجره اتاقت بیرون رو نگاه می کردم و با اون دوربین سنگینت بچه هایی رو که اون پایین سرگرم بازی بودن رو شناسایی می کردم.

هیچ وقت یادم نمیره که عاشق طبیعت بودی و از هوای پاک نیرو می گرفتی ، روزهای سیزده بدر همونطور که با بچه های فامیل سرگرم بازی بودیم صدای قشنگت به همه انرژی می داد و...

الان دیگه از بازتاب نفسات توی کوهها خبری نیست و رودخونه ها پای تو رو، روی سنگریزه هاش حس نمی کنن، آهوی دشت هنوز منتظره و سکوتی وحشتناکی این طبیعت دوست داشتنی رو بی روح کرده.

آه ای زندگی!

چه بی رحم می شوی گاهی برای عده ای و چه سخت است دل کندن از دلبستگی هایت.

یک سال گذشت و دیگه از اون خونه باصفا خبری نیست ؛

آدمهای باوفایی که دور و برت بودن همه گرفتار روزمرگی ها شدن و شاید لحظه ای هم به تو فکر نکنن.

ای کاش نمیرفتی و هنوز شب شعر غزل های مهربونی بهونه دیدارمون بود.

هاجر یوسفی | 1:59 AM - جمعه 12 شهریور1389
+
 
یا لطیف...

 

یا لطیف ارحم عبدک ضعیف

باراالها راه درست رو نشونم بده و کمکم کن تا اینقدر سریع راجع به هر چیزی قضاوت نکنم

 

هاجر یوسفی | 1:52 AM - جمعه 12 شهریور1389
+
 
فرصت ها متحول شد

سلام

امروز اومدم با یک تغییر اساسی ...

همون اوایل که این وبلاگ راه افتاد یعنی زمانی که فرصت ها متولد شد هدفم ایجاد یک نشریه خوب بود اما بعد فهمیدم که این اون چیزی نیست که من می خوام بهش برسم. آره همونطور که می بینید فرصت ها دیگه هفته نامه نیست و این سری می خوام فقط واسه دل خودم بنویسم.
این مدت که نبودم به این خاطر نبوده که فرصتی نداشتم تا فرصت ها رو بروز کنم اتفاقا خیلی وقته دنبال یک موقعیت این طوری بودم ولی فکری که توی ذهنم بود رو باید یه جوری عملی می کردم.
من به عنوان یک دانشجو و خبرنگار این رو وظیفه خودم می دونم که یک کار مهم توی کشورم و برای مردم کشورم انجام بدم.
واقعا از این همه بی تفاوتی دانشجویان نسبت به استقلال فکری و کاربردی نکردن معلوماتشون خسته شدم. توی این زمینه خبر و گزارش زیاد کار کردم و با اساتید و کارشناسای زیادی هم صحبت کردم . این مشکل درسته که باید توی دانشگاه حل بشه اما اراده دانشجویان هم توی این زمینه بی تاثیر نیست. واقعا چرا بیشتر جوونا و دانشجوهای ما (جسارتا) اینقدر ماست تشریف دارن.
اصلا چطوره شما هم مشکلاتتون رو بگین تا با کمک هم بفهمیم توی جامعه ما درد بیشتر مردم چیه و با انعکاس اون شاید بتونیم راهکاری پیدا کنیم.( فقط نگین بعد این همه درس خوندن هنوز بیکارین که من باورم نمیشه شما واقعا دنبال کار می گردین) به هر حال می دونین که آینده کشور رو فقط جوونا می تونن بسازن البته اگه بخوان.

می دونم الان با خودتون می گین که این یه آدم سیاسیه و شاید هم از دور و بری های حاج محمود باشه اما باور کنید من وابسته به هیچ حذب و جناح سیاسی نیستم و حتی خبر سیاسی هم کار نمی کنم تروخدا منو وارد سیاست نکنین. من هم مثل شما توی این جامعه زندگی می کنم و دردم درد شماست. پس بیایین با هم مشکلاتش رو کمتر کنیم.من منتظرم...


راستی به زودی منتظر یک پایگاه اطلاع رسانی باشید. پایگاهی که وابسته به جایی نیست و همه چی (البته به جز سیاست) توش پیدا می شه.

هاجر یوسفی | 1:24 AM - یکشنبه 7 شهریور1389
+
 
منوی اصلی
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
 
درباره وبلاگ

استفاده حداکثری از " فرصت ها " برای دستیابی به اهداف مهمترین چیزی است که من به آن می اندیشم...

وبلاگ شخصی هاجر یوسفی


***

فرصت را از دست ندهیم...
آنانکه فرصتشان پایان یافته ، خواستار مهلتند و آنانکه مهلت دارند ، کوتاهی می کنند.
فرصت ، چون ابر گذران است.
امیرالمومنین علی(ع)

http://forsatha.blogfa.com

 
سایر امکانات

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

 قالب مذهبی

 


تمامی حقوق محفوظ می باشد!

www.ShiaTheme.com